۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه
۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه
یاری که ز عاشقی خبر داشت ...
عشق آمد و کرد خانه خالی
برداشته تیغ لاابالی
غم داد و دل از کنارشان برد
وز دل شدگی قرارشان برد
زان دل که به یکدیگر نهادند
در معرض گفتگو فتادند
این پرده دریده شد ز هر سوی
وان راز شنیده شد به هر کوی
زین قصه که محکم آیتی بود
در هر دهنی حکایتی بود
کردند بسی به هم مدارا
تا راز نگردد آشکارا
یاری که ز عاشقی خبر داشت
برقع ز جمال خویش برداشت
کردند شکیب تا بکوشند
وان عشق برهنه را بپوشند
در عشق شکیب کی کند سود
خورشید به گل نشاید اندود
چشمی به هزار غمزه غماز
در پرده نهفته چون بود راز
زلفی به هزار حلقه زنجیر
جز شیفته دل شدن چه تدبیر
زان پس چو به عقل پیش دیدند
دزدیده به روی خویش دیدند
چون شیفته گشت قیس را کار
در چنبر عشق شد گرفتار
از عشق جمال آن دلارام
نگرفت هیچ منزل آرام
در صحبت آن نگار زیبا
میبود ولیک ناشکیبا
یکباره دلش ز پا درافتاد
هم خیک درید و هم خر افتاد
و آنان که نیوفتاده بودند
مجنون لقبش نهاده بودند
او نیز به وجه بینوائی
میداد بر این سخن گوائی
از بس که سخن به طعنه گفتند
از شیفته ماه نو نهفتند
از بس که چو سگ زبان کشیدند
ز آهو بره سبزه را بریدند
لیلی چون بریده شد ز مجنون
میریخت ز دیده در مکنون
مجنون چو ندید روی لیلی
از هر مژهای گشاد سیلی
میگشت به گرد کوی و بازار
در دیده سرشک و در دل آزار
میگفت سرودهای کاری
میخواند چو عاشقان به زاری
او میشد و میزدند هرکس
مجنون مجنون ز پیش و از پس
دل را به دو نیم کرد چون ناز
تا دل به دو نیم خواندش یار
کوشید که راز دل بپوشد
با آتش دل که باز کوشد
خون جگرش به رخ برآمد
از دل بگذشت و بر سر آمد
او در غم یار و یار ازو دور
دل پرغم و غمگسار از او دور
چون شمع به ترک خواب گفته
ناسوده به روز و شب نخفته
میکشت ز درد خویشتن را
میجست دوای جان و تن را
او بنده یار و یار در بند
از یکدیگر به بوی خرسند
برداشته تیغ لاابالی
غم داد و دل از کنارشان برد
وز دل شدگی قرارشان برد
زان دل که به یکدیگر نهادند
در معرض گفتگو فتادند
این پرده دریده شد ز هر سوی
وان راز شنیده شد به هر کوی
زین قصه که محکم آیتی بود
در هر دهنی حکایتی بود
کردند بسی به هم مدارا
تا راز نگردد آشکارا
یاری که ز عاشقی خبر داشت
برقع ز جمال خویش برداشت
کردند شکیب تا بکوشند
وان عشق برهنه را بپوشند
در عشق شکیب کی کند سود
خورشید به گل نشاید اندود
چشمی به هزار غمزه غماز
در پرده نهفته چون بود راز
زلفی به هزار حلقه زنجیر
جز شیفته دل شدن چه تدبیر
زان پس چو به عقل پیش دیدند
دزدیده به روی خویش دیدند
چون شیفته گشت قیس را کار
در چنبر عشق شد گرفتار
از عشق جمال آن دلارام
نگرفت هیچ منزل آرام
در صحبت آن نگار زیبا
میبود ولیک ناشکیبا
یکباره دلش ز پا درافتاد
هم خیک درید و هم خر افتاد
و آنان که نیوفتاده بودند
مجنون لقبش نهاده بودند
او نیز به وجه بینوائی
میداد بر این سخن گوائی
از بس که سخن به طعنه گفتند
از شیفته ماه نو نهفتند
از بس که چو سگ زبان کشیدند
ز آهو بره سبزه را بریدند
لیلی چون بریده شد ز مجنون
میریخت ز دیده در مکنون
مجنون چو ندید روی لیلی
از هر مژهای گشاد سیلی
میگشت به گرد کوی و بازار
در دیده سرشک و در دل آزار
میگفت سرودهای کاری
میخواند چو عاشقان به زاری
او میشد و میزدند هرکس
مجنون مجنون ز پیش و از پس
دل را به دو نیم کرد چون ناز
تا دل به دو نیم خواندش یار
کوشید که راز دل بپوشد
با آتش دل که باز کوشد
خون جگرش به رخ برآمد
از دل بگذشت و بر سر آمد
او در غم یار و یار ازو دور
دل پرغم و غمگسار از او دور
چون شمع به ترک خواب گفته
ناسوده به روز و شب نخفته
میکشت ز درد خویشتن را
میجست دوای جان و تن را
او بنده یار و یار در بند
از یکدیگر به بوی خرسند
برچسبها:
عاشقانه ها
۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه
روزهای تکراری
یه وقتایی هست آدم حرف زیاد داره برای گفتن ، اما واژه ها قالش میزارن !!
مثل این روزای من که یه گونی حرف دارم برای گفتن
و
زبانم در دهانم باز بسته است !!
مثل این روزای من که یه گونی حرف دارم برای گفتن
و
زبانم در دهانم باز بسته است !!
۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه
عشق
من كه كاره اي نبودم من گوشه ي حياط زندگي ام حافظ مي خواندم و ليلي و مجنون ، من همه ي حواسم به شيرين و فرهاد خودم بود ، من داشتم باغچه ي زندگي ام را گل كاري مي كردم . من كه كاره اي نبودم.
هر چه فكر مي كنم ميبينم من كه دور قلمرو دلم را حصار كشيده بودم و شش دنگ حواسم بود كه كسي خواسته و نا خواسته وارد حريمش نشود مگر تابلو ورود ممنوع قلبم را نديدي ؟
دل من تنها يك در ورودي داشت حصار ها كه سالم بودند ، پس تو از كجا وارد شدي و جولان دادي
خيلي بي سر و صدا وارد شدي و الان هم فكر ميكني مي تواني بي سر و صدا بروي !
من كه كاره اي نبودم ، من فقط دلم به حال فرهاد مي سوخت ، چه مي دانستم سرنوشتم با او يكي مي شود .
من چه مي دانستم عشق هم شيرين است هم تلخ است و هم زيبا و هم خطرناك ، من كه اين همه طمع را با هم امتحان نكرده بودم .
من كه كاره اي نيستم ! همه چيز دست ديگري ست !
من دوباره مي خواهم به باغچه ي زندگي ام برسم ولي شايد با حواس جمع تر !
هر چه فكر مي كنم ميبينم من كه دور قلمرو دلم را حصار كشيده بودم و شش دنگ حواسم بود كه كسي خواسته و نا خواسته وارد حريمش نشود مگر تابلو ورود ممنوع قلبم را نديدي ؟
دل من تنها يك در ورودي داشت حصار ها كه سالم بودند ، پس تو از كجا وارد شدي و جولان دادي
خيلي بي سر و صدا وارد شدي و الان هم فكر ميكني مي تواني بي سر و صدا بروي !
من كه كاره اي نبودم ، من فقط دلم به حال فرهاد مي سوخت ، چه مي دانستم سرنوشتم با او يكي مي شود .
من چه مي دانستم عشق هم شيرين است هم تلخ است و هم زيبا و هم خطرناك ، من كه اين همه طمع را با هم امتحان نكرده بودم .
من كه كاره اي نيستم ! همه چيز دست ديگري ست !
من دوباره مي خواهم به باغچه ي زندگي ام برسم ولي شايد با حواس جمع تر !
برچسبها:
عاشقانه ها
۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه
تابستانه
شب هاي تابستان را دوست دارم ، آن وقت هايش را كه روي پشت بام مي نشينم و به تو فكر مي كنم !
+ بي خيال از همه ي چيزهايي كه يك روز برايم مهم بودند !
+ بي خيال از همه ي چيزهايي كه يك روز برايم مهم بودند !
برچسبها:
عاشقانه ها
اشتراک در:
پستها (Atom)
